تبليغاتX
رنج خیال
                                  chennai's chocolate        شکلات چنای..

همه می دونن که من عاشق شکلاتم اما همیشه نمی تونم شکلات بخورم.مامانم می گه اینجوری دندونام زود خراب میشه و خیلی زود پیر میشم.من دوست ندارم پیر بشم واسه همینم شکلاتو رو واسه خودم جمع می کنم و یه جایی قایمشون می کنم بعضی وقتام دور از چش مامانم چنتایشونو می خورم.دارم پولامو می شمارم نمی دونم چرا با اینکه خیلی وقته دارم پول جمع می کنم و مثل دوستای دیگم اسباب بازی نمی خرم ولی قلکم پر نمی شه.من شنیدم یه جایی از این دنیا هست که اسمش هنده .می گن اونجا سرزمین افسانه هاست.یه شهری داره به اسم چنای .شاید از شهر من بزرگتر باشه.توی اون شهر یه پیرزن دست فروش هست که یه شکلات افسانه ای داره.دوستام می گن هر کی اون شکلاتو بخوره واسه همیشه شاد و سرحال می مونه و هیچ وقت پیر نمی شه.مامانم می گه این حرفا مال قصه هاست و واقعیت نداره اما اگه اون شکلاتم وجود داشته باشه من نمی تونم بخرمش چون واسه رفتن به هند باید کلی پول داشت.ولی من که دارم پول جمع می کنم.این یه رازه بین منو بقیه ی شکلاتا.به اونا قول دادم اگه اون اون شکلاتو بخرم بیشتر از بقیه دوستش نداشته باشم .دارم می بینم که رفتم چنای.یه شهر خیلی شلوغ اون قدر شلوغ که هیشکی منو نمی بینه.هیشکی نمی گه اخه یه دختر کوچولو تک و تنها تو خیابونا دنبال چی می گرده؟

دلم می خواد از یکی سوال کنم.اما نمی دونم از کی باید بپرسم؟ به اولین پیرمردی که می رسم جلوش وا می ستمو می پرسم: ببخشید اقا کجا می شه یه پیرزن دست فروش که شکلات میفروشه پیدا کرد؟  مرد با تعجب بهم نیگاه می کنه.می گه:

دخترم اگه شکلات می خوای چرا از همین مغازه های اطراف نمیخری؟ می گم اخه من دنبال یه شکلات خاصم.

پیرمرد میخنده.خندشو دوست دارم.سرشو جلو میاره و می گه: نکنه توهم دنبال شکلات چنای میگردی؟چشام از خوشحالی برق می زنه.

اره اقا.شما می دونید اون کجاست؟با انگشتاش یه اتوبوسو نشون میده و میگه:باید سوار اون اتوبوس بشی و اخرین ایستگاه پیاده شی اونجا می تونی اون پیرزنو پیدا کنی.اما اینو بدون که اون پیرزن یه خورده اخمو و اون شکلاتو تا حالا به کسی نفروخته.اونقدر شوق دارم که یادم میره از پیرمرد تشکر کنم.میدوام سمت اتوبوس.کلی ادم داره سوار اتوبوس میشه.به زور خودمو اون تو جا میدم.اتوبوس با انبوه مسافراش راه میافته.نمیتونم بیرونو ببینم.ادمای تو اتوبوسم نمیتونن منو ببینن.چشامامو میبندم دارم فکر میکنم اونقدر هاهم که مامانم میگفت سخت نبود.اگه اون شکلاتو گیربیارم نباید به کسی نشونش بدم اخه شنیدم اون شکلات اونقدر قشنگ کاغذ پیچی شده که هر کی ببیندش عاشقش میشه.بچه ها میگن وقتی به اون شکلات نیگاه میکنی دیگه نمیتونی جای دیگه ای رو نیگاه کنی چون همه ی حواستو اون میدزده.تو همین فکرام که یهو یکی از جلوی اتوبوس داد می زنه:های کوچولو ایستگاه اخره.همین که می خوام پیاده شم یادم می افته من که بلیط ندارم.به راننده نیگاه میکنم و هیچی نمیگم.اونم نیگام میکنه.انگار میفهمه.بهم میخنده و میگه: باشه پیاده شو.چشام از خوشحالی برق میزنه.زود پیاده میشم.دیگه طاقت ندارم این ورو اون ورو نیگاه میکنم.خدایا اینجا پردست فروشه.سرجام میخکوب میشم.یهو انگار که غم بزرگی میاد سراغم.صورتم غم منو فریاد میزنه.اخه من چطور بین اینهمه دست فروش اون زنو پیدا کنم.یکی از پشت صدام میکنه.های کوچولو : دنبال کسی می گردی؟مامانت کجاست؟یه خانومه.نمیدونم چرا ازش خوشم نمیاد.منو یاد هیچ کدوم از شکلاتام نمیندازه.یادم میافته که مامانم همیشه میگفت: مبادا با غریبه ها حرف بزنی.زود می دوام تا ازش دور شم.پشت سرمو نیگاه نمیکنم و فقط می دوام که یهو محکم می خورم به یکی.سرمو بلند می کنم که ببینم کیه؟ یه مرد با دندونای زرد با یه خنده ی ترسناک از همونا که همیشه تو داستانا بچه ها رو اذیت می کنه.خیلی می ترسم.عقب میرم.میخنده و میگه: نترس بچه جون.بیا اینجا کاریت ندارم.گم شدی؟؟پشت سرمو نیگاه میکنم اون خانومه داره میاد.از شلوغیه اونجا استفاده می کنم و از یه راه دیگه شروع به فرار میکنم.خیلی تند می دوام.خیلی ترسیدم.اگه تو رو پیدا کنم شاید هیچ وقت باورت نشه که چقدر به خاطرت دوییدم.چقدر به خاطرت ترسیدم.شاید به خاطر تو مامانم هیچ وقت منو نبخشه که تنهایی اومدم اینجا ...داره از تعداد دست فروشا کم می شه.نفس نفس می زنم.وای می ایستمو پشت سرمو نیگاه می کنم.مثل اینکه از اونا خبری نیست.همین طور که سر میچرخونم یهو یه پیرزنو گوشه ی خیابون می بینم تنهاست و چیز زیادی واسه فروش نداره.لباساشم کهنه است.انگار یکی بهم الهام می کنه که این همون پیرزنه.با ترس و لرز و قیافه ی اخمو می رم طرفش .بهش زل می زنم و اونم نیگام می کنه.منتظره یه چیزی ازش بخوام اما من فقط نیگاش می کنم تا اینکه خودش سر حرفو باز می کنه.چیه دختر؟چیزی می خوای ؟خیلی اروم جلو می رم قلبم داره تند تند میزنه یه خورده ترسیدم.اگه این همون پیرزن نباشه؟اگه بخواد گولم بزنه؟اگه مامانم بفهمه؟نزدیکش می شم خیلی نزدیک.سرمو جلو میبرمو خیلی اهسته بهش می گم:من دنبال یه شکلات خوشمزه می گردم.شکلاتی که فقط تو این شهر هست.فقط یکی از اون شکلات وجود داره.شکلاتی که هیشکی تا حالا نداشته.شکلات جوونی..همین طور که دارم تورو واسش توصیف میکنم منو با دستش جلو میکشه و صورتشو میاره نزدیک و می گه: ببینم کی به تو گفته من این شکلاتا دارم.دیگه واقعا ترسیدم.اما بابا همیشه میگه:اگه بترسی کار خراب تر می شه باید برای چیزایی که دوسشون داری بجنگی.نیگاش میکنم فقط نیگاش می کنم.قلبم تند تند میزنه فکر کنم اونم صدای قلبمو میشنوه.انگار اونم فهمیده که دل کوچیک من چقدر صاف و پاکه.از کارش خجالت می کشه.به زور می خنده و میگه:تا حالا فقط ادم بزرگا سراغ اون شکلاتو از من می گرفتن اما من به هیشکی اونو نفروختم.چون همه ی اونا این شکلاتو واسه خودشون میخوان.می دونی کوچولو این شکلات احساس داره.اون دلش می خواد که یکی که اونو خیلی دوست داره بخوردش.بعدشم اون شکلات خیلی گرونه.تو چقدر پول داری؟

یهو به حرف مییام.دست می کنم توی جیبم و کلی پول از جیبم بیرون مییارم.پولای چروک شده .

ببین خانوم من کلی پول دارم.این پولا قد همه ی اسباب بازیای دنیاست.من واسه جمع کردن اونا از همه ی خوراکیای خوشمزه گذشتم.از همه ی اسباب بازیا گذشتم.دیگه کم کم داره گریم می گیره.حرفای من دل اونو به رحم میاره.صورتش پر از خنده میشه.اما این خنده دیگه به زور نیست .یه خنده ی واقعیه.منم میخندم.سرشو نزدیک میاره و میگه:قول میدی اگه اونو بهت بدم به هیشکی نگی اونو از من گرفتی؟

چشام دوباره برق میزنه.اره خانوم به خدا قول میدم.دیگه دل تو دلم نیست.باورم نمیشه.پیرزن از تو وسایلاش یه جعبه ی کهنه رو بیرون میاره درشو به زحمت باز می کنه.اطرافو نیگاه می کنم.می ترسم یکی تو رو ببینه.خانوم زود باشین..باشه دختر..چته؟و بالاخره ...

وای چقدر قشنگ کاغذ پیچی شدی.هزار بار بهتر از اون چیزی که فکر می کردم.روکش طلایی ..ازاون شکلاتای گرونی که من همیشه پشت ویترینا نیگات می کردم.دارم میبینم که میخندی..چقدر قشنگ میخندی..خنده ات شبیه هیشکی نیست.تو منو فقط یاد خودت میندازی..انگار خوشحال شدی که تو رو از اون جعبه ی تاریک نجات دادم.پیرزن تورو به من میده و من که انگار تمام دنیارو بهم دادن خوشحا ل تمام پولامو بهش می دم.شروع می کنم به دوییدن.انگار دیگه به هیشکی اعتماد ندارم.فقط می دوام به پشت سرم نیگاه نمی کنم.تورو محکم توی بغلم گرفتم. چقدر قشنگی و کوچولو.تو رو دقیقا به قلبم چشبوندم.می خوام صدای قلبمو بشنوی که به خاطر تو حالا دیگه چقدر سریع میتپه.صورتم عرق کرده.بعد از یه مدت طولانی دوییدن میرسم کنار ساحلافتاب داره غروب می کنه.از اینجا جلوتر نمیتونم برم.یه گوشه ی خلوت پیدا میکنمو میشینم کنار ساحل.با اضطراب تو رو از بغلم جدامیکنم.زل می زنم بهت.اره اونا راست میگفتن.تو اونقدر منو مجذوب میکنی که دیگه نمیتونم اطرافو نیگاه کنم.انگار داری میخندی و من خنده ی یه شکلاتو حتی به تمام مغازه های شکلات فروشی نمی دمهمه می گن هرکی تورو بخوره هیچ وقت پیر نمیشه.دارم فکر می کنم کدومش بهتره این که تورو بخورمو زندگی ابدی بدست بیارم یا اینکه تا اخر عمرم تورو داشته باشمو با خنده ی شیرینت صدای ضربان قلبمو بشنوم.متوجه سرو صدای پشت سرم میشم.بر می گردم.چن نفر دارن میان این طرف.دست یکی شون یه شکلان قلبی قرمز رنگه بزرگه.با خنده نزدیک میشه و میگه: عزیزم میخوای شکلاتتو با این قلب خوشگل عوض کنی؟تو رو محکم تو بغلم میگیرم حتی بدون اینکه به شکلات اون نیگاه کنم بهش اخم می کنم و بلند می گم نه.بلند می گم تا بقیه ام بشنون و برن.من تورو با هیچی عوض نمیکنم.اگه موفق بشم ببرمت خونمون واست یه جای مخصوص تو کمد شکلاتام درست میکنم.بالای همشون.اخه میدونی من جای همه ی اونایی که دوسشون دارم یه شکلات کنار گذاشتم ولی تورو بالای همه ی اونا می ذارم.راستی من تصمیممو گرفتم.نمیخورمت.تورو واسه همیشه بغلم نیگه میدارم و مراقبتم.چون فکر میکنم تو هم دوست داری مثل من دنیارو ببینی.اخه اون پیرزن گفت تو احساس داری.اینو که می گم دوباره می خندی.خنده ی تو واقعا شکلاته.همه میدونن که من عاشق شکلاتم.

تو همین فکرام که صدای مادرمو میشنومخودمو تو اتاقم میبینم.جا می خورم بازم تو رویا با تو بودم.پولامو بر میدارمو می دوام سمت مامانم .مامان  که انگار به این رفتار من عادت کرده می یاد جلو و میشینه روبه روی منو بدون اینکه من چیزی بگم می گه:

نه عزیزم این پولا هنوز واسه رفتن به چنای کافی نیست .

 

 

+ خیال بافی زهرا در سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388 و ساعت 11:48 |

خیلی وقت بود احساس می کردم باید یه جای کارم ایراد داشته باشه.مثل اینکه بهم الهام شده بود.نمی دونم از طرف کی.اما مطمئنم از طرف خدا نبود.اخه می دونی چیه؟

یه جور الهامات عجیب بود....

پیش خودمون بمونه؟

خودم اسمشو گذاشتم...اسمشو گذاشتم الهامات شیطانی.

همش تو گوشم زمزمه می کرد...بس نیست اینهمه عذاب.اینهمه دعاهای بیجواب.اینهمه اشکای بیهوده.

خدا اگه کسی رو بخواد فقط کافیه ته قلبشو ببینه.نیاز به اینهمه سال عجز و لابه نیست که..

می دونم .میدونم.حتما می گی از تو بعیده این حرفا.تو که نباید این حرفا رو باور کنی!

خیر سرت مثلا بچه مذهبی هستی.این همه حدیثو روایت خوندی که بابا ! خدا دوست داره بنده ش واسه خواسته هاش جلو بیاد.ناله کنه.گریه کنه.

دلیلشم اصلا این نیست که نعوذبالله خدا از گریه ی بنده ش لذت می بره بلکه فقط به خاطر اینه که قدر چیزی که قراره بدست بیاره بدونه.

 

ـــ باشه .باشه .اما سر جدت سید چن لحظه اجازه بده.

من همه ی اینا رو می دونم.چرا اینجوری نیگام می کنی؟؟

به خدا نه کافر شدم نه دیوونه نه گریزون از خدا.

به خدا نه!!

اصلا من سگ کی باشم که بخوام واسه خدای بالا سرم ناز کنم.

می دونی من فقط خسته ام.خسته ام از اینکه مجبورم تو دنیایی زندگی کنم که خودم انتخابش نکردم.

از اینکه خدا اینقدر به من و امثال من بی تفاوت شده که "بچه های هم رده" بین خودشون یه چیزی باب کردن که اصلا دوست ندارم بشه ملکه ی ذهنم.

سید می دونی ؟!!

اونا می گن خدا زیر ۲۰۰۰ تومنو به ماها می ده.

خوب یعنی چی؟؟

من ۱۶ ساله دارم واسه یه ارزوی کاملا شدنی و کاملا شرعی و کاملا اخلاقی و کاملا انسانی هی می رم در خونه ی خدا و بر می گردم..

تو رو خدا این جمله ی تکراری نیاد تو ذهنت که حتما صلاحت نبوده.تو رو سر جدت باور کن اتفاقا خیلی هم به صلاحه.

اصلا فرض کن به صلاح نبوده مگه خدای من نتونسته به صلاحش کنه!

دست بردار.خدایی که من شناختم از چیز دیگه ای ناراحته.

......

ادامه دارد.ـ

لطفا این ماجرا را دنبال کنید

+ خیال بافی زهرا در پنجشنبه یکم مرداد 1388 و ساعت 22:50 |
تومی روی چه اهسته و میروم چه بی قرار!!!

دلم شکسته پیر عشق!

بگو کجاست شهر یار.

چقدر خوب می شد اگر

دروغ بود رفتنت

مراد من به من رسید

همین دقیقه ی سلام

،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،

عروج ملکوتی  مرجع عالیقدر جهان تسلام و تشیع برتمامی راهیان مقصد بی قرار تسلیت باد.

+ خیال بافی زهرا در دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388 و ساعت 16:27 |
            دل که از ناوک مژگان تو در خون می گشت

                                               

                                                               باز مشتاق کمانخانه ی ابروی تو بود

 

و خدایی که من از او دورم

+ خیال بافی زهرا در چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388 و ساعت 10:13 |

 

این شعرو با نظر استاد خوبم اقای تقی نژاد به این شکل تصحیح کردم و دوباره تو سایت گذاشتمش

*****************************************

 

بیا پری سحرگهی که سخت مست و بی دلم

شکسته ام

نشسته ام

امید بر تو بسته ام.

به انتها رسیده ام

به اخرین نهایتم

اگرچه کافرم ولی..

هنوز اوج طاعتم

به انزوال مستی ام

افول و سخت دستی ام

شکسته ام شکسته ام

از عشق و غم گسسته ام

تو ای تمام اذرخش بزن به این خرابه ام

بسوز خرمن مرا

که من هنوز راهبم.

و من هنوز منتظر

و من هنوز ابتدا

به انتها ببر مرا.

به اضطراب من بگو که سخت لحظه ی تب است.

به تب بگو بسوز مرا

که سخت وقت مردن است.

دلم رضا نمی دهد

به سوز و ساز این جفا

ببر مرا به انتها

تو ای تمام منتها.

...

به اخرین نفس بگو

که زودتر به دم رسد

که بازدمی نمانده است..

بگو به داد من رسد.

 

+ خیال بافی زهرا در سه شنبه سیزدهم اسفند 1387 و ساعت 14:6 |
سلام.سلام.سلام.یه-سلام-به-توان-تمام-سلامای-شما

-که-بی-جواب-موند.ببخشید-دکمه-ی-اسپیس-

کیبوردم-خرابه-مجبورم-با-فاصله-کارکنم.دوستای-

عزیزم-مطمینم-که-متوجه-بودین-که-من-تو-فرجه-

بودم-و-واقعا-نتونستم-بهتون-سر-بزنم.حلالم-کنید-

والبته-دعایم-کنید.

 

+ خیال بافی زهرا در شنبه دوازدهم بهمن 1387 و ساعت 10:36 |
و اما امروز...

دوباره نه

خسته تر از دیروز و درمانده تر از تنها افق کور زندگی یک اسیر در قفس تن.

اینجا کجاست؟ جایی شبیه به چاهی عمیق که تا راه خروج کیلومترها فاصله هست واما من که ....

بی خیال.

دانشگاه ..

مکانی برای رشد یا برای ..زنده به گورکردن انسانهای سرشار از حرف.سوال سرشار از نشاط.

و دانشگاه رازی

دانشگاه مرده با دانشجوهایی مرده.

و خسته اند انگار و چقدر این خستگی کسالت بار شده است.

میشود برگردی؟

میشود برگردم؟

فکر نمیکنم.

راه بازگشت را سالهاست که بسته اند.

من و تو یار دبستانی!

سالهاست که در قفس تنگ و تاریک امال و ارزوهای پوچ و بی ارزش این دوران اسیریم و خود نیز نمی دانیم چه می کنیم چه می خواهیم؟

 

....................................................................

۱۶ اذر روز دوباره زنده کردن بغض فشرده شده در حنجره های پست این دوران بر من دانشجو بر توی دانشجو

و بر مای دانشجو تسلیت باد

+ خیال بافی زهرا در دوشنبه یازدهم آذر 1387 و ساعت 9:24 |

شب است .

منم در این تاریکی پست؟

و سکوتم را که کسی باور نکرد ؟

در این راهروهای سراسر التهاب پی تو می گردم ؟

و چگونه است که هنوز یقین حاصل نشده است ؟

تو رفته ای!

می دانم که رفته ای و می دانی که رفته ای و می دانند که رفته ای.

سرد است بی تو سکوت و غمگین است بی تو پاییز!

در این سردناک ترین دردناک روزگارم به باور من که هنوز در یغمای خیالت به انتظار رسیدنت نشسته است بگو که رفته ای !

پاهایم ناتوان شده است و هنوز می دوم.باد به لطافت چهره ام رحم نمی کند و نامردانه می تاازد اما من می دوم.

چیزی تا سحر نمانده یا می رسم به تو یا برای همیشه در راهروهای به یادگار مانده از قدم های سبز تو  گم می شوم.

می دوم.چیزی به صبح نمانده.

یا در حسرت اغوش تو می مانم یا برای ابد سر بر بازوان تو می گذارم.

چه عطش شیرینی.

تشنگی برای سیراب شدن از چشمان تو.

مهربانم به پاییز بگو به صبر من رحم کند.

+ خیال بافی زهرا در چهارشنبه پانزدهم آبان 1387 و ساعت 14:28 |
دوباره بازگشت ...

انگار یادمان رفته است که اخرین بار برای همیشه گفتیم خداحافظ...

نمی دانم من گرفتار لبخند توام یا تو به ازار من عادت کرده ای؟؟!!

هرچه هست باشد من از بازگشتت خورسندم.

نمیدانم این بار چقدر می مانی اما امده ام

تا ماندگار شوم در ذهن های شما.

دوستان ما اگرچه همیشه در یادما می مانناد ام چقدر زیباست اگر برای همیشه به دوست داشتن انها عادت کنیم.

+ خیال بافی زهرا در چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387 و ساعت 14:30 |
 

 

 


 

.

.



٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫

شب است و ماه نیست در این نزدیکی

من هنوز هم به هویت خویش استوارم

که وجودم به ماه بر می گردد

و حضورم شب را از سر می گیرد

و دلم بی تو می گیرد

کجا می روم

تو می دانی؟؟

تو که در این خراب اباد  همسفر منی!

تو می دانی؟

هنوز هم با من می مانی؟

منی که ماندنم به ماندن ستاره وابسته است.

تویی که از من هیچ نمی دانی!!

چگونه سخن از وجود عشق می رانی؟

که غرق در خیال و اوهامی!

شبگرد بیابانی!

به سایش دستهایم سوگند نمی دانی

که غرق وجود یک گل سرخم!

لطیف و عزیزو تنها

به دو چشمت که جاده ای است پر خم!

گرفتارم. 

+ خیال بافی زهرا در پنجشنبه هفتم شهریور 1387 و ساعت 0:29 |